دیشب ترانه و شعرش بهانه بود
ساز و نوای دلش بغض کرده بود
هی خواستم از این هوایش درآورم
لعنت به این هوا که مرا هم گرفته بود
سوغات لحظه های جدایی است ابر دلتنگی
شاید ببارد و پر شود جای خالی ها
افسوس زاین زمانه که با هر سلام ما
جا باز می کند برای خداحافظی ها
هر لحظه که می رود از پیش چشم ما
بادبادکی ست فراری زدست ما
امشب ترانه و شعرم بهانه است
ساز و نوای دلم بی عطر مریم است
...
که شدند همچو فراری زدست انسان
ودر این فصل سراسر ماتم
درودیوار برامان شده اند عقربه ها
یاد آن مدرسه ی کودکی کوچکمان
درس دهقان فداکار، پترس
یاد آن مهر کلاس اول
همه آواره ی بی حوصلگی ها شدند
روزگاری که در آن شعروغزل خاطره شد
زندگی، واژه ی بی حسی شد
رنگ خاکستری انگار شده رنگ سال
رنگ پروانک زیبای منم دودی شد
و در این عصر پر از غربت و غم
که فقط
در پس چهره ی یک معتاد باید
معنی واژه ی غیرت را دید
من به زندان سکوت
قانع و راضی شده ام
پس
در آن پیله ی ابریشمی ذهن خودم می مانم...
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه میرود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام!
"قیصر امین پور"
روحش شاد
سرد تب درار و سراسر غریب!!!
صدای نگاهت به پاهای بی رمق
هر دم که می گذرد باز تکرار می شود
من مدتی ست در اندیشه های تو
جایی برای سرودن نمی بینم
گویی که در تمام خاطره های سبزمان
مثل تمام بهارها خزان شدیم
تقصیر هر گناه می کنی ام شاید شود روزی
تسکین افکار درون سرت شوم
من در میان علفزارهای باورم
از هر ترانه ی آشنا فراریم
گویی که در تمام غزلها محو و مرده ام
مردن. که اتفاق جدیدی نمی شود...