تبليغاتX
ترنم

ترنم

تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم...

 

سلام...

 

تو نیستی که ببینی


چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری ست .



چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست .


چگونه جای تو در جان زندگی سبز است


هنوز پنجره باز است .


تو از بلندای ایوان به باغ می نگری .



درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها ،


به آن ترنم شیرین ،


به آن تبسم مهر ،


به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند .



تمام گنجشکان ،


که در نبودن تو ،


مرا به باد ملامت گرفته اند ;

تو را به نام صدا می کنند !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 10:50  توسط مریم  | 

می نویسم دوباره برای خودم و برای شما...

 

سلام...

خودمم متعجبم که دارم آپ می کنم !!!

اومدم تا به پیشنهاد حسین عزیز دوباره به روز کنم.

نمی دونم چرا نبودم ُ حالا هستم . ولی خوشحالم که اومدم.

با این امید که شما هم همیشه کنارم باشین.

  

گاهی نجات باغ به دوش مترسک هایی است که از کلاغ می ترسند...!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 8:35  توسط مریم  | 

دلتنگی...

 

دیشب ترانه و شعرش بهانه بود

ساز و نوای دلش بغض کرده بود

هی خواستم از این هوایش درآورم

لعنت به این هوا که مرا هم گرفته بود

سوغات لحظه های جدایی است ابر دلتنگی

شاید ببارد و پر شود جای خالی ها

افسوس زاین زمانه که با هر سلام ما

جا باز می کند برای خداحافظی ها

هر لحظه که می رود از پیش چشم ما

بادبادکی ست فراری زدست ما

امشب ترانه و شعرم بهانه است

ساز و نوای دلم بی عطر مریم است

...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 11:22  توسط مریم  | 

اشتقاق...

 
وقتی جهان 
 
از ریشه جهنم
 
و آدم
 
      از عدم
 
و سعی
 
از ریشه های یأس می آید
 
وقتی که یک تفاوت ساده
 
        در حرف
 
کفتار را
 
 به کفتر
 
   تبدیل می کند
 
باید به بی تفاوتی واژه ها
 
و واژه های بی طرفی
 
         مثل نان
 
                   دل بست
 
نان را
 
      از هر طرف بخوانی
 
                            نان است!
 
 
   (قیصر امین پور)
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 18:58  توسط مریم  | 

...!!!

 
لحظه ها از که چنان ترسیدند

که شدند همچو فراری زدست انسان

ودر این فصل سراسر ماتم

درودیوار برامان شده اند عقربه ها

یاد آن مدرسه ی کودکی کوچکمان

درس دهقان فداکار، پترس

یاد آن مهر کلاس اول

همه آواره ی بی حوصلگی ها شدند

روزگاری که در آن شعروغزل خاطره شد

زندگی، واژه ی بی حسی شد

رنگ خاکستری انگار شده رنگ سال

رنگ پروانک زیبای منم دودی شد

و در این عصر پر از غربت و غم

که فقط

در پس چهره ی یک معتاد باید

معنی واژه ی غیرت را دید

من به زندان سکوت

قانع و راضی شده ام

پس

 در آن پیله ی ابریشمی ذهن خودم می مانم... 

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 14:26  توسط مریم  |